این جمله ی منه: دوست دارم خیلی زیاد

az in bebadd injam   www.shahab20202020.persianblog.ir

+ نوشته شده در  Fri 13 Jun 2008ساعت 10:1 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

یه چند ساعتی مهمان نمیخواهی؟

بنویس در دفتر خاطراتت


بنویس یکی بود که میخواست خدا را ببیند!


بنویس پرواز همیشه خوب است


رویاها همیشه خوبند!


رویاهای قبل از خواب!


رویاهای شب های تنهای من!


بنویس شبهای بی تو بودن که تمامی نداشت


حالا از خودم فرار میکنم و این شبها!


نه این را ننویس خلاف قول قرار است!


بنویس حالم خوب است!


این را هم بنویس و برای تنها دخترم بخوان!


دنبال قرینه ها که بروی

 

دیگر غصه ای نمیماند!


هر دلی قرینه دلی دیگر است


...
خدای جاهای ساده !


میاییم و میرویم ولی صدایی از تو بلند نمیشود!


میشود اون روزنامه را کنار بگذاری و کمی من را نگاه کنی!؟


شاید صدایت را نمیشنوم؟


یا شاید فاصله مان زیاد شده؟


یه چند ساعتی مهمان نمیخواهی؟


میایم ولی رفتنم را میگذارم با تو

+ نوشته شده در  Wed 11 Jun 2008ساعت 8:41 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

به تو ختم می شود...

حالا می خواهی نگویی ... خب ، نگو! اما من خودم فهمیده ام ... باید یک ربطی باشد، بین تو و همه این دنیا! وگرنه چطور می شود که وقتی ندارمت ، یکهو همهء تنهایی های این دنیا با هم جمع می شوند در یک دل کوچک و آنجا با هم هیئت راه می اندازند! فقط نمی فهمم دل به این کوچکی چطور جا دارد برای تنهایی به آن گُندگی؟!


  • اینجا راهیست....... که از هــــــــــــــــــــــر طرف که می روم ...  به تو ختم می شود...

 

+ نوشته شده در  Wed 28 May 2008ساعت 4:22 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

با تنهایی ام به سفر خواهم رفت...

به سفر خواهم رفت

دور از همه‌ي خيانتها 

 دور از همه‌ي كثيفيها 

 دوربينم را خواهم برد 

 از رقص گوش‌ماهي‌ها عكاسي خواهم كرد

و

 در تنهايي شب دريا خواهم گريست

به تنهايي‌هايم و سبك خواهم شد .

 برايتان صداي دريا را به يادگار خواهم آورد

+ نوشته شده در  Thu 22 May 2008ساعت 9:10 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

؟؟؟

آرام تر بگذر


ای مسافر


ای جداناشدنی


گامت را آرامتر بردار


از برم آرامتر بگذر


تا به کام دل ببینمت


بگذار از اشک سرخ


گذرگاهت را چراغان کنم


آه که نمی دانی


سفرت روح مرا به دو نیم می کند


و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید


. بگذار بدرقه کنم


واپسین لبخندت را


و آخرین نگاه فریبنده ات را


مسافر من


آنگاه که می روی


کمی هم واپس نگر باش


با من سخنی بگو


مگذار یکباره از پا درافتم


فرق صاعقه وار را


بر نمی تابم


جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز


آرام تر بگذر


تو هرگز مشایعت کننده نبودی


تا بدانی وداع چه صعب است


وداع توفان می آفریند


اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی


باران هنگام طوفان را که میبینی


آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری


من چه کنم


تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است


ای پرنده


دست خدا به همراهت


اما نمی دانی


که بی تو به جای خون


اشک در رگهایم جاریست


از خود تهی شده ام


نمی دانم تا بازگردی


مرا خواهی دید

+ نوشته شده در  Fri 2 May 2008ساعت 9:11 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

مجنون بی میم...

میدونی عاشق شدنم از کجا شروع شد؟
اصلا بگذار از همان سیر برایت بگویم تا پیاز!
اولین باری که عاشقت شدم هنوز بدنیا نیامده بودم!
دستهایم را گرفته بودم جلوی صورتم و خواب تو را میدیدم!
از خواب که بیدار شدم روبرویم توی یک پارک نشسته بودی و دل میدادیم و قلوه میگرفتیم!
یکی یکی آدمهامیگذشتند و میخندیدند!
البته نه به ما
که با خودشان و دنیایشان !
پر بودیم از صفر یکهای مثبت و منفی ، گاهی همه اش میشد مثبت گاهی هم منفی!
ولی در آخر همه اش خنثای خنثی میشد!
چند وقتی که گذشت من خودم را دیدم!
یعنی بقول یکی از همین رفقا! من خودم را با تو شناختم!
اصلا ما همون ته تهای فنجان قهوه ایم که فالمان را یک نفر قبلا گرفته بود!
هیچ وقت هم نفهمیدم معنی آن خطها چه بود تا همین چند وقت قبل که یکی گفت این یعنی همان!
این که اینجوری شده یعنی همان!
ما که چیزی نفهمیدیم فقط فهمیدیم این یک نفر که توضیحات واضحات فال را میگوید همان یک نفر است که برایمان فال گرفته بود!
همین!
اصلا من که تا اینجا گفته ام بگذار به نقطه هم برسیم و تمامش کنیم!
زندگی ام تشکیل شده از سه هایکو!
تقریبا شبیه یک تله تئاتر مزمن!
از همان هایی که آدم را میگیرد !
میفهمی چه میگویم
...
دستهایم را دوباره گرفتم جلوی صورتم!
خوابم برد!
بیدار که شدم نبودی!
تو را برده بودند!
...
امروز فقط راه رفتم،
رفتم تا اخر و آمدم اول!
...
بادبادکم را گذاشتم روبرویش و گفتم رنگش کن!
جعبه مداد رنگی اش را آورد، تمام مدادهایش سیاه بود!
گفتم چرا سیاه؟! میدانی چه گفت!
گفت خودت را نگاه کن
گفت این را هم بردار تا سیاهش نکردم!
!
بدون رنگ هوایش کردم،آبی شد بعد سیاه!
...
این را هم بگویم:"حرف که نمیزنی زل میزنم به دیوار مقابلم، لبخند میزنی و من گیج و منگ نگاهت میکنم بدون هیچ حرفی و من هم لبخند میزنم "! مثل همان ادمهای توی همان پارک!
این روزها بدجوری به چشمهایت ایمان اورده ام...
به این روزهایم/مان!
به رد نگاهت...
به بودن نبودنت!
...
احساس خوبی دارم به این روزها...
یه چیزی در مایه های آپگرید شدن شاید!
چیزی شبیه حسادت به خودم و این روزهایم

+ نوشته شده در  Fri 18 Apr 2008ساعت 6:10 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

برگ زرد

دیوانه میشوم وقتی،


پشت این نقطه چیزی را نمیبینم!


پشت این همه حرف برایم جز دلواپسی نمیماند!


در این همه رنگ، رنگی از تو نمیبینم!


...
یادت رفته همه چیزمان را !


قرارمان این نبود!بود؟


وقتی برگ زرد خشک شده میبینم یاد قول و قرارمان میافتم!


مگذار بیشتر از این بگویم که همان باقی مانده ها هم میریزد!


حرمت نگه داشته ام!


همین

+ نوشته شده در  Wed 2 Apr 2008ساعت 1:46 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

سال نو مبارك

خش خش برگها تمام شد


تمام كودكي هاي امسال را


دفن ميكنم


زير همين ياس بنفش


شايد سال بعد


با پاييزي دوباره،


شكوفه دهد!

دستانم را همان جا چال كردم


- سال پيش -


امسال ياس بنفش برگهايش نيايش وارانه به سوي آسمان كشيده شد


سهم انگشتانم را نديدم در پيچ و تاب شاخه هايش

ولي،


ميدانم سال بعد


تمام آنچه چال كرده ام


با هم


بارور خواهد شد!

سال نو مبارك(تولدمم همچنین)


 

+ نوشته شده در  Fri 14 Mar 2008ساعت 1:18 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

عیدست مثلاً،

سردتر از آن‌ست


که سخت‌باشد


...

سخت‌تر از آن‌ست


که سرد باشد
...

عیدست مثلاً،


و از همیشه


لعنتی‌تر،

ساعت
 
02:57 am!
 
و من از هفتمین آسمان خواب ها سقوط می کنم تا بالا ترین مذخرف این بلندی
 
رفته بودم لب پنجره داشتم از اين بالا آن پايين يعني همين خيابان لعنتي را نگاه ميكردم
 
نميدانم چه شد هي ديدم دارم نزديك تر ميشوم به آسفالت خيابان.
 
 نگو پريده بودم. حالا مرده ام مثل اينكه! دارم بالاي سر خودم راه ميروم ولي كسي نيست كه من را از
 
اين كف آسفالت جمع و جور كند

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Mar 2008ساعت 3:6 AM  توسط یه متولد خرداد  | 

گذشت نداریم

دکتره با پیشنهادِ درمانِ دارویی دیوونگی‌م رو رسمیت بخشید!

 

 

اما آهای آقای دکتر که اینجا رو نمیخونی!

 

از چی میترسیدی که انقدر با احتیاط و لبخند پیشنهاد دادی؟

 

مگه نمیدونی آب که از سر بگذره، چه یه وجب باشه چه صد وجب

 

، آدم خفه میشه و میمیره؟

 

 مگه نمیدونی یه بازنده هیچی نداره واسه باختن؟! 

 

راحت باش و نسخه‌ت رو بنویس!...

 

یه ذره گذشت که نداریم،

 

بعد اونوقت تا دلت بخواد خودخواهی داریم؛

 

هممون هم همزمان میخوایم خودخواهی کنیم؛

 

توقع هم داریم که کلاه‌هامون تو هم نره!

 

عقلمون هم نمیرسه که باباجان اقلا" آسیاب به نوبت!!!
+ نوشته شده در  Fri 22 Feb 2008ساعت 6:39 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

بر گشتم...

اشتباهات ساده و کودکانه همیشه هم جریمه‌ی ساده و کودکانه ندارن!

سر به کدوم بیابون بذارم که توش اثری از من نباشه؟!

اینهمه گریه مرا از کجا پیدا کرده؟

 

+ نوشته شده در  Wed 20 Feb 2008ساعت 11:37 AM  توسط یه متولد خرداد  | 

bad az modat ha...

چه بی رقیب


روی درخت خشک


کلاغ پیر

در انتظار نام تو ...


کاغذ سفید

زیر برف


بام ها و کوچه ها


تنهایی من اما


همچنان جاریست ...

 

 

 

 

 

modati bud nabudam shayad modate digeyiam nabasham

nazdike 1mahi hast delsookhteam kheyli...

delam barat tange

1ki dige az nazdikam bal bal zad raft oon balaha

to tanham nazar to ke khodet midoni ki hasti

niyazi be goftan nist

ehtiyajam behet ziade

male man na vase to...

felan bye

baraye hameye nazarha niz mamnoonam

+ نوشته شده در  Sat 12 Jan 2008ساعت 1:22 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

شیراز

كوروش كمي زيادي كبير بود


خطي از فارس....

..................................................

وسط خیابان


زیر بوق هزاران ماشین


مرا ببوس...

در تلق تلق هاي آزاردهنده اش ،


راننده ي عصبي و زمخت، لبخندهاي تهوع آورش را


براي صندليهاي آخر كنار گذاشته بود..


كمي آنطرف تر ..


پيرمردهاي طلبكار چشمشان به صندلي تو بود.


و نان آورانِ وفادار! كه لابه لاي روزنامه هاي _قرضي_


دنبال سرپناهي براي نگاههاي سرگردانشان بودند ..


پسرك تكيه داده به ميله ها


كه خاكسترسيگار بزرگی اش را


روي كتابهاي روشنفكري اش مي ريخت..


كمي اين طرف تر..


ته مانده هاي شب قبل،توي دهانِ خاله زنك ها ..


نفرينهاي پيرزنِ سمج براي دختركِ زيرپل ..


دو چشم مضطرب كه از زير روبنده ي چوبي


مدام لندلند مي كرد و صلوات مي فرستاد!


و نگاهِ دهشت بار زني كه با شكم برآمده اش


تمام وحشتِ يك ترديد را به موجود معصوم روي زانوانش هديه مي داد ...


تو خواب بودي انگار! ونديدي


مسافران اتوبوس شهري ، چطور جان مي كندند


تا پنجره هاي پلمب شده را باز كنند


وزورشان نمي رسيد


خودشان را به بيرون پرتاب كنند...

+ نوشته شده در  Tue 11 Dec 2007ساعت 2:58 PM  توسط یه متولد خرداد  | 

باران

یک چیز این میان نیست

که فقط من می بینم

نمی بینم

از «من» بودن است

تمرین گم شدن می کنم.

نمی شود.

وقتی تمام راه را می دانم

با کوچه پس کوچه هایش.

باز می ترسم

از  راست گم شدن

دیگر به تقویم و فصل نیست.

این روزها٬

میان دستهام

           هستی و نیستی

خط خط

            و

           راه راه.

                  انگار باران

+ نوشته شده در  Tue 4 Dec 2007ساعت 11:15 AM  توسط یه متولد خرداد  | 

دل ت ن گ ی

یک کلاغ


روی سیم برق


و یک پنجره


کافیست برای دلتنگی...

-----------------------------------------------

نه میشه باورت کنم


نه میشه از تو رد بشم


نه میشه خوبه من بشی


نه میشه با تو بد بشم


نه دل دارم که بشکنی


نه جون دارم فدات کنم


نه پایه موندنه منی


نه میتونم رهات کنم


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو


نه میتونم بگم بمون..نه میتونم بگم برو


کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام


قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام


چه جوری از تو بگذرم تویی که معنیه منی


تویی که از منی اگر تیشه به ریشه میزنی


نه ساده ای نه خط خطی


نه دشمنی نه همنفس


نه با تو جایه موندنه


نه مونده راهه پیشو پس


نه میتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو


نه میتونم بگم بمون..نه میتونم بگم برو


کجا برم که عطره تو نپیچه تو یه لحظه هام


قصمو از کجا بگم که پا نگیری تو صدام


نه میشه باورت کنم


نه میشه از تو رد بشم


نه میشه خوبه من بشی


نه میشه با تو بد بشم


نه دل دارم که بشکنی


نه جون دارم فدات کنم


نه پایه موندنه منی


نه میتونم رهات کنم


نمیشه با تو باشمو اسیره دسته غم نشم


فقط میخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

×+

bi to boodan

+ نوشته شده در  Wed 28 Nov 2007ساعت 11:11 AM  توسط یه متولد خرداد  |